تاریخ حقیقت

بسم الله الرّحمن الرّحیم
نویسنده بر آن است که تاریخ را برای ناآشنایان در آینه‌ی امروز نشان دهد و با انگیزه‌ی روشنگری دست سودجویان و دروغ زنان را بسته نگه دارد.
إن شاء الله
بی‌شک نظرات شخصی نویسنده خالی از لغزش نمی باشد.


فرعون زمان
هامانیان
قارون قارون زمان

عامل تفرقه افکنی و فتنه انگیزی

در هر زمان

ابوبکر زمان:

در برخی از آثار روایتی با این مضمون وارد شده است که ابوبکر در پشیمانی آرزو می‌کرد که پشک گوسفندی بود.

عمر

عمر زمان

لولا علی لهلک عمر؛ او در برابر حقانیت علی بارها در پیش دیدگان مردمان خوار شد.

عثمان

عثمان زمان

 عثمان، شکمباره‌ی ظاهراً عابدی بود که امور مملکت گردانی را به حرامیان سپرده بود.

معاویة‌بن‌ابی‌سفیان

معاویه، حاصل ازدواج ابوسفیان و هند بدکاره ( شکافنده‌ی سینه حمزه سید الشهدا ) بود حکایت شده است که  برای مادرش هنگام بیعت با پیامبر ناروابودن زنا امری تعجب آور بود و پذیرفتن زشتی چنین کرداری برایش سنگین می نمود. او در تمام جنگها علیه رسول اکرم دوشادوش پدرش بود و با فتح مکّه، به ظاهر، آیین محمّد (ص) را پذیرفت. نقل شده است که رسول بزرگوار اسلام مردم را از این که روزی او بر منبرش بنشیند به شدت نهی کرده بود.

یزید زمان

یزید فرزند متلوّن المزاج و خودکامه‌ی معاویة‌بن‌ابی‌سفیان، فاقد شعور مذهبی و اخلاقی و  اندک اعتقاداتش تحت تأثیر علمای مسیحی زمان خویش بود.

خوارج و شامیان

خوارج جمعی از اصحاب پیامبر و علی بن ابیطالب(ع) بودند که بر اثر توطئه‌های پیچیده از امام و حقیقت آیین رسول اکرم فاصله گرفتند. امام (ع) به هدایت این گروه فاسد بعد از زندگانی خویش امید داشتند.

شامیان گروهی بی هویت و فاقد هر گونه اعتقاد مشخصی بودند که از هر گوشه‌ای گرد می‌‌آمدند تا در رویارویی علیه حق ابزار سیاستمداران شوند چه بسا ردّی از خود برجانگذارند.

عجالتاً از خدایم  فرصت خواسته و از مولایم رخصت طلبیده‌ام و از قلم زدن در این صحیفه دست کشیده تا به توفیق حضرت دوست فردا تو را بیشتر از امروز در آیینه‌ی حقیقت با تو آشنا سازم. 

به امید آن‌که فهمیده‌باشی که تو را من از خودت بهتر می‌بینم؛ هر چند خودم  ندانم.

کنه‌ی آلوده  هر  سرخی را خون دیده و دوباره اطراف دریای سرخ پیدا شده است.

شپشک! به دست پرخون پدرت بچسب!

به ریش مادرت نگاه کن! نطفه‌ی ورم کرده در شکم پسرت را هم ببین و بخند!

چون‌که ابلیس بخواهد عقده گشایی کند؛ سر گیج خر چشم بسته‌ای را مستراحش می‌سازد. خر  هم به خروش می آید و بدون پر قصد پرواز می‌کند.

مردمانی پابرهنه با چهره‌های درهم ریخته، امروز برده‌ی عیلامی‌ها و دیروز اسیر آشوری‌ها، گرد رودخانه‌ها می‌گردیدند و انگشت ابهام به سوی سومری‌ها دراز داشتند؛ تا اینکه هندیان بالجمله جانشان را ربودند و ابلهان ناراضی را غرور آریایی بخشیدند و  در جهل مرکّب ایشان را راضی ساختند و نام ایران بر سرزمینشان نهادند.

 

مراد ما، خدا را برای مریدش خواسته است؛ خدایش را برای تو نیز از او خواسته‌ام.

یحیی بن اکثم چون  از روی هوس برای بی‌خبران فتوای خصوصی صادر می‌کند؛ همیشه در مقابل حقیقت رنگش آنی چون گچ سفید و اندکی بعد  قرمز رنگ می‌شود.

خس بی خاشاک قیاسی! ای چشم‌چران سیاسی! دمت را به ریش مأمون و گرز هارون گره زده‌ای و  روبه روی من هم، منم منم می‌کنی!

در جلد این و آن پوست انداخته.

در آرزوی مرغ همسایه نه تنها غازش را به حرّاج گذاشته؛ بلکه تنش را هم فروخته.

از بس که برای ناباوری‌هایش شعر سروده؛ خود تنهایش را فراموش کرده.

خر حمّال اسفاری که در خودت حیرانی! چقدر ابلهی که می‌خواهی مرا با من آشنا سازی.

کرم تار شب تاب! چه گستاخی که دنباله‌ات را روبه روی مهتاب  می‌لرزانی.

اوّل: ناموست را بیهوش و ناشناس به دست بچه‌بازان دربارت می‌سپاری تا ببینم که چگونه هشیارش می‌سازند.

دوّم: در بیت الخلاء و میهمان‌سرا را به روی اهل و عیالت می بندی تا ببینم که چگونه شب را صبح می کنند.

سوم: کرم و انگل در آشپزخانه‌ات می ریزی تا ببینم که چگونه ایل و تبارت را تندرست می‌بینی.

چرا با احساس جوان کوچه و بازار بازی می‌کنی؟ اگر قصد خون‌بازی داری، تیغت را برابر من  بکش تا  گردنت را شکسته ببینی.

چرا مادر شهر را به جان فرزندش انداخته‌ای؟ اگر قصد فتنه‌بازی داری خدعه‌ات  را  مقابل من  بیفکن تا ببینی که چگونه رسوای عالمی.

هــای فرزند تمام نیرنگ‌های گذشته! با تو ام پسر کنیز زبیده! اگر درد تو مانند من است؛ چرا اهل شهر را از خانه بیرون کشیده‌ای؟ تو با خدای ما رو به رویی.

امّا تو ای مرموز رنگ پریده! مادربزرگ پیرم دیشب تصویر تو را در آفتاب دیده، صبح فردا در نظرش نیا.

خوک فرنگی از مازاد یهودان  نبی کشی ارتزاق می‌کند که  فسیلشان تنها در لجن‌زار جنگل‌های مغرب‌زمین پیدا می‌شود؛ دست زدن به آن برای آدم مکروه است.

با این که عور عور است؛ ازبس که به هم نژادش چسبیده، تشخیص جنس و تبارش دشوار است؛ نظر کردن به آن باعث اشمئزاز انسان است.

بوی خون و کثافت از بودبانش مایه‌ی نفرت و انزجار  هوشیاران است.

سزای خوک غربی پرهیز پاکیزگان است.

وزارت کشور

مرضی در جان متوکّل افتاد و در طلب شد تا بداند که چقدر است  اندازه‌ی نذر بسیار تا این که مریض  شود دوباره سرحال.

دژخیم علیل با کودنی تمام بسی شگفت‌زده شد؛ چون شنید مقدار اندک حدّ زیاد نذر از دینار، ولی فهم حریصش حساب نکرد که چقدر است سهمش از بیت المال؛ تا  دگر بار، نشود  کرم در تن زمخت او  پدیدار.

زن، بُزش را چرانیده.

مرد، قدم  در پیشابش فرو برده به امید آن که زخم پایش بهبود یافته و از  پشتش پسری چون شمر روی زمین افتاده که امروز دو تا کلمه هم از کلام حق در خاطرش باقی نمانده.

هوا، میوه باغستان را پخته و کوفی، شایستگان را برای سرپرستی به سمت خود خوانده و در انتظار ناجی نشسته.

سلطان، حکم امارت به دست پسر پتیاره فرزند زنازاده سپرده و او را به سوی دارالإماره روانه کرده.

کوفه، چون وعده‌های دجّال شنیده، دست از دعوت کشیده و میهمان را تنها در سرزمین بی آب و علف مبتلا کرده و از اهلش تنها یکی را سرگشته باقی گذاشته.

اگر خروج در رکاب فلان و بیسار و فلانی  پسندیده است؛ لباس رزم بر تن تو دیدن پسندیده‌تر است.

اگر سزای جوان شهر فدا شدن است؛ اهل تو برای سپر شدن سزاوارترند.

دست از طلب بکش. راستان در بیعت رادمردی هستند که از جور جبّاران شب تب می کند و صبح می لرزد.

اردشیر، دنیا را به‌سان صفحه‌ی نردی دیده است که وقت سعد مهره بیندازد و در بدشگونی عنان استر را بگیرد و بر خانه‌ها بتازد؛ ولی از شرّ الواطی‌ بازی‌هایش غافل و در هم‌جنسی مملوکانش حیران است.

کودکی‌اش در مکتب استادان فقه و علم و ادب روزگار سپری شد.

هوش و آموخته‌های نغز آمیزش او را فرزانه‌ی خاندانش کرد.

پس از سرکوب مخالفان و رسیدن به تخت خلافت؛ کارش کتاب‌خوانی و همایش گردانی و مدال گذاشتن بر دوش سپه‌سالاران لشکری بود.

مزدورانش ترکان و یک‌چشمان مروی بودند که به‌جز سلطانشان  نمی‌دیدند و کلامی جز صدای  او را نمی‌شناختند.

هرگز تاب شنیدن سخنی خلاف سیاست برای خلافتش را نداشت.

از خدا و دین خدا  منقار زدن به زمین و دانه برچیدن پدر را دیده است.

بیچاره‌ نسب پرست است.

بدبخت آرزوی نشستن پدر بر تخت شاهی و خیال لقب شهزادگی چشمش را کور و هم‌نشین اوباش و صحرا گردان شامی‌اش کرده است.

عاشقان، مشتاق نور جبینش و شاهدان در حسرت تیمار چشم نجیبش بودند. شاهان شیدای سخای وجودش و شامیان سرگشته‌ی  قوس گیسویش شدند.

عبرانیان از حسادت، آتش کین  برافروختند و اهریمن در کف همّتش دود گردید و در آسمان‌ها  نقش سوز کشید.

 

ناصر نزد هر سلطانی جاسوسی داشت. در کوچه و بازار از غیب دانستن او سخن می‌گفتند و حکّام بلاد مختلف از بیم انتشار رازشان آهسته یکدیگر را خطاب می‌کردند.

دیار پارس را  مردمانی بود از خاک سرزمین اصفهان که وقت مراقبت سر در گریبان یکدیگر داشتند و هنگام محنت چنان در حیرت  قحطی گرفتار شدند ‌که از یکدیگر بیزار گشتند و  همدیگر را جویدند و در تنگدستی گوشت سگ بلعیدند.

هادی را ندیمه‌ای بود که شب‌هایش در هم‌نشینی با او صبح می‌شد؛  شبی از کنیزک عهد گرفت که پس از او دل به شوخی‌های هارون نبازد که هارون جنس او را فقط برای کام خود می‌پسندد.

کنیزک بسیار شیرین‌زبانی کرد و ازقضا بعد از هادی پهلوی هارون همی نشست.

مسعود ده نمکی

اگر امروز تیغت را علیه پسر هند از نیام بیرون کشیده ای و در کمین پسر نابغه نشسته ای و دشنه‌ات را بر ضد یزید صیقل  می‌دهی؛ من ناله‌ی سردسته‌ات را هنگام سقوط در دهر شیطان هنوز فراموش نکرده‌ام.

تو در خاطرات من همیشه فاسدی درگذر زمان.

به یاد خیرخواهی‌های علی که درود خدا بر او باد خیرات کرد. به یاد دارالسلام علی که رضوان خدا بر او باد عمارت‌ها، آبادان نمود. به نام حقّانیت علی امر و نهی‌ها کرد و در فراق علی اشکبار شد؛ ولی جگر علی از شرّ جاسوسان او خون و خاطرش از گزند او از دست رعیّت دور بود.

  ارتش تو نظام خودخواه توست؛ نه ذوالفقار علی

غلام تو، نوکر بی خبر توست؛ نه خادم علی

پاسبان تو مفتش برای توست؛ نه سرباز علی

وزیر تو در اندازه‌ی حقیر توست؛ نه کارگزار علی

چون خبر جور رومیان در کوچه و بازار پراکنده شد، جمعی از شاعران خیابانی در خیالشان به دربار شرف یافتند و احساسات معتصم را برای نبرد با رومیان برانگیختند؛ جام شراب از دست معتصم بیفتاد و غیرتش در اسارت کنیزک  بجوشید و به کارزار با لشکر روم درآمد تا این که خبر رسید که چشم فرزند مأمون بر خلافت او گرسنه شده و با سلطان روم علیه حکومتش هم پیمان شده است؛ پس لشکر از نبرد روم بازماند و در کار دفع خطر از کرسی خلافت شد.

مروان حمار آخرین پس مانده‌ی اموی‌ها بود که به سبب صبر بی‌حسابش بر سختی‌ها خر نامیدندش.

خواستش، نمایش خاطر نیک از گذشتگان لامذهبش در نظر آیندگان بود؛ ولی خشم روزگار اندازه‌ی حلم خدا را در برابر ستمکاری به حق شناسان نشان داد.

شنیدم نام مردی اهل ادب،  فقیهی متّقی و اهل کرم

بیفتاد آهنگ لقا در سرم برای رهایی از زنجیر ستم

بدیدم قاپوچی معتصم؛  پایکوبان و اجیر بر در خانه‌اش

که شاید نبینم خرقه‌ی کهنه‌اش یا حصیر درشت زیر تنش

نکبت مرد پست هویدا شد آخر از نکهت معرفت در قفس

حکومت بگندید اندر سلطنت؛ ولی باز شد گره‌ها از صدای نفس

حَکَم، پدر مروان پسر پدر عاص، مسخره ای بود که ادابازی می کرد.

روح که بر خاک می‌افتاد؛ او لق می‌زد و چپ می‌شد.

چون دندانش به ریشخند پیدا می‌شد؛ دیوان گردش جمع می‌شدند و شیاطین به سمت دهانش هجوم می‌بردند.

چون زبانش به هزل در می‌آمد؛ جنّیان تسخیرش می‌کردند و ابلیس بر او می نشست.

عاقبت روح تسلیم شد و او  هنوز بالا و پایین می‌شد.

سرانجام جان آرام شد و خلق او همچنان پریشان  بود.

عمّامه از سرت باز کن و از ملک پدری ام خارج شو!

دست کشیدم به سمت ستاره ها دستم شکست

سرد شدم در میان کفتارها

سرفرو کردم چون کبک در برف‌ها

خورشید را دیدم روبه روی چشم‌ها

شرمنده شدم؛ چون  شنیدم هیچ  نیست جز برای خدا

 آب شدم بر روی یخ‌ها

ذوب شدم در سنگ‌ها

بشکافتم سگواره‌ها

قبول کن خدا هیچ مرا مثل نور خدا.

فسق می کرد و نشئه می شد.

بر شرق می نشست و از غرب کام می جست.

کیفور می شد و در برکه ای از شراب می افتاد، بیرون می آمد و خزعبل می گفت.

حرامکاری می کرد و اراجیف تحویل می داد.

فرمانروایان درالحکومه اش جریان خون در عروق مردمان را خفه می کردند و به تماشای عیش امیرشان می نشستند.

ناگهان از هاتف خبر رسید که قلب سلطان تحریم است

هارون را نه مهر جعفر از دل بیرون می‌شد و نه علاقه‌اش به خواهر قطع می‌شد.

بی درنگ در کار وصل جعفر به خواهر به شرط نشستن با همسر همدوش برادر شد.

عیش مجلس در کید زن و هوای خواهر و بدمستی شوی خواهر بماسید و هارون لاجرم به جای سرور، عقد ختم شور  کرد و دستور به نشستن در سوگ  منعقد بداد.

اگر خواستت چون درخواستت دست‌گیری زیردستان است؛ سقف بالای سرت را بازکن!  زیر پایت را هم جست و جو کن!

بسیار است گنجینه‌ها و  فراوان است خزینه‌ها که حاضر برای توست.

پس از یادگرفتن سنّت خدا در کودکی و دوران جوانی، آوازه‌اش به دربار  عصر خویش رسید و به خدمت امویان در آمد تا این‌که به مزدوری تمام عیار برای معلومات خلفای جور زمان تبدیل شد.

تاریخ در دوگانگی‌های اخلاقی، برهم‌ریختگی‌های روحی و تناقض‌های گفتارش مباحث تأمّل برانگیزی ثبت کرده است.

گاه چنان سخن می‌گفت که دُمش در زیر عبایش دیده می‌شد و سرزنش تیزبینان را به دنبال داشت و گاهی چنان قصّه‌ پردازی می‌کرد که  شاخ از سر پیرامونیانش بیرون می‌زد.

در اعترافاتش چنین ضبط شده است که  چنان‌چه رسم مزدوری در فقاهت  را برنمی‌گزید پوست از تنش کنده می‌شد.

من بنده‌ی خدایم تو در بند چه هستی؟ زخمی سگ پرست!

من بنده‌ی خدایم تو اسیر چه هستی؟ گرسنه‌ی آذوقه پرست!

من بنده‌ی خدایم تو گرفتار چه هستی؟ ناراضی باه‌پرست!

من بنده‌ی خدایم تو در  چه خیالی هستی؟ توده‌ای خرتوخر!

مزدوران متوکّل دزدان خشت‌های راستی‌اند برای بنای ستون‌های اعوجاجی کاخ‌های جور معتمد.

جیره‌خواران معتمد سرخوردگانی اند که  درخشندگی  گونه‌هایشان  در هم‌نشینی با حاکم شهر، حکایت از آب شدن قند در شکم‌هایشان در اثر وعده‌های دلقک‌های لوطی‌باز متوکّل می‌کند. 

منتصر برخلاف نزدیکانش و در اثر تعلیم استاد باادبش در مدّت کوتاه خلافتش رسم عطوفت پیش گرفت و اعتماد از دست رفته‌ی مردمان از دستگاه خلافت را به خود معطوف داشت و توانست مرهم اندکی بر آلام علویان باشد. 

به طبع سیره‌ی او در خاندان عبّاسیان بی سابقه و حتما در دستگاه حکومتی ناپسند بود.

فروغی

بیچاره فرزند منصور!

امروز در رکاب یار پدر جان‌فشانی می‌کند؛ فردا سردار را در رواق پدر اسیر می‌بیند.

امروز در مکتب حاکم پدر زانو می‌زند؛ فردا قاضی  را زیر شلّاق پدر می‌بیند.

هنگام صبح تهمت‌های پدر را می‌شنود؛ شامگاهان عرق شرم بر جبین پدر می‌بیند.

کتاب اقلیدس را ورق زدی؛ به مأمون تقدیمش کردی، مدالش را هم از هارون دریافت کردی. افتخارش را چرا به تبارت نسبت می‌دهی؟

فخر کودنان برمکی، نوکری بربریان رومی است.

هشیاری زیرکان یونانی، شناخت غفلت مدّعیان اندیشمندی است.

یادگرفتن زبان سریانی، مایه‌ی مباهات منکوب شدگان طبری است.

بدبخت! مرد خدا نه کشته شد؛ نه مرده است و نه می‌میرد؛ بلکه زنده است تا خدا را به فرزند آدم نشان دهد.

محمّد بن حسن  دانشمند عضو شورای قضات هارون الرشید پس از این که آزادمنشانه رای مجمع فقهای عباسیان در محکومیت قیام صاحب فخّ را نپذیرفت از فتوا دادن محروم شد.

یزید پسر عبدالملک، عیّاش نابلدی بود که در روزهای نخستین دولتش سبک عمر فرزند عبدالعزیز را پیش گرفت تا این که جمعی از شامیان حساب خدا را از یادش بردند و دولتش به حکومت جدّ لامذهبش مبدّل شد.

حکایت شده است که با از دست دادن عیش شبهای طربناکش به زوال عقل مبتلا شد و پس از اندک زمانی بمرد.

هشام، شخصیتی حریص و بی‌روح و شکاک داشت. صاحب نفس پستی بود. بخیل و تنگ نظر، حسود و تندخو و اهل انگ و برچسب زدن بود.

در دوران حکومتش مردمان با سختی‌های بی‌سابقه‌ای مواجه شدند ولی همچنان الگوی مناسبی برای سیاستمداران جبّار و اقوام پس از خود شناخته می‌شد.

حاکم دیروزت، امروز حکم خدا را به شورایی از سلیقه‌اش منحصر کرده است.

آیا شناختی عمر را که برای ایده‌آلش چگونه ایده‌ پردازی می‌کند؟

آیا شنیدی که قیاست چنان‌چه خلاف رأیش باشد؛ در روشنایی انجمنش هم محکوم به مجازات سختی؟

دیدی که مرز حقّش، گردی  شعاع دیدگانش است؟

ابراهیم موصلی مغنّی محبوب هارون بود. هارون الرشید همچون یک قاضی او را تکریم می‌کرد و در کنارش می‌نشاند.

ابراهیم از لب‌های عسلی معشوقه‌اش، ابروان کمان محبوبه‌اش و چشمان خمار ندیمه‌اش برای هارون می‌خواند؛ با صدای بلند خنیاگری می‌کرد؛ اشک در چشمان هارون حلقه می‌زد و حال از کفش می‌رفت، بیت‌المال را بر سر ابراهیم می ‌ریخت و بسیار  او را تحسین می‌کرد.

چاپلوسان هارون به سست‌باورران چنین باورانیده بودند که با نابودی عبّاسیان، یاد خدا و سنّت پیامبر از میان مردمان از بین می‌رود.

جعفر پسر زید از علویان سرشناسی بود که در جمع عثمانیان و در دوران حکومت عبدا... مأمون علیه جور عباسیان به پا خاست؛ در حالی که مامون از علویان اعتراف برای مشروعیت حکومت پدرانش را می‌گرفت.

فرزند سیاس هارون، با دغلکاری تخم مهرش را در قلوب اعراب می‌پاشید در حالی‌که پیرامونش را عجمان گرفته بودند.

مأمون در راضی نگه داشتن هوادارانش  از هیچ خدمتی دریغ نمی‌کرد.

آینده‌ی نهضت جعفر مانند قیام‌های ابراهیم و ... محکوم به شکست بود.

حالش را در تاریخ ندیدم که بیشتر از او برای تو بگویم.

عمّال ستمگر، و نابلدی زبان مادری‌ات، کبودی عالم را  سیاه‌‌تر می‌کند.

دستت را در دستان معاویه دیدم؛ در جنبش مدینه تو را ندیدم؛ گریزت از چنگال یزید را هم دیدم.

به جای شام تو را در بصره یافتم؛ شهرت‌طلبی پسران پدرت را هم خوب می‌دانم.

خداست که به اسرار دلها آگاه است؛ حکم از آن اوست.

یحیی در امان است و تو از دایره‌ی قضا بیرونی.

ردایت را روی سرت بینداز و از پیش چشمان من دور شو!

دستانت چرا می لرزد؟

چشمانت چرا می چرخد؟

دندانت چرا به هم می ساید؟

زبانت برای چه می گیرد؟

راست در چشم من نگاه کن و بگو!

دیروز کجا هستی؟

امروز کجا خواهی بود؟

فردا کجا بودی؟

پاهایت چرا آویزان است؟ رنگ رخسارت چرا سرخ است؟ موهای تنت برای چه سیخ است.

سرت چرا گیج است؟

بیچاره! تو خودت هم حال خودت را نمی‌دانی.

بگو ! زود باش! مشکوک ... سؤال مرا پاسخ گو!

های جارچی! در شهر جاربکش که قاضی متّهم است؛ محتسب مظنون است و حاکم گنهکار است.

عفو دربندان  و پس فرستادن باج‌های ناوجه پدرت به خزانه، حقّ خدا بود که بر گردن تو سنگین شد. اگر از  از بیم فریاد آسمان در زمین از خشم بیست ساله‌ی منصور  بر مخلصین، راه بهشت را ناراستی چون تو می‌خواهد که به من نشان دهد؛ عصیان فردایت را امروز من بر ملا می کنم.

با انقلاب پسر هند در رسم پیامبر، آل زیاد با نقاب پسر مرجانه در جمع ستم‌پرستان قدم گذاشت.

مفتی قوم زیاد، دهان ناپاکش را آب می‌کشید؛ در مسیر مسجد بوی شراب به مشامش می‌رسید و گریبان پاکان را می‌گرفت.

امامشان احکام نافله را از خادم مسجد می‌خواست و زاهدان را  برای وقت نماز باز می‌خواست.

سرپرستشان شب را با مرور خاطرات آمد و شد بیگانگان بر بستر مادرش صبح می‌کرد؛ بر می‌خاست و پاکزادان را متّهم می‌ساخت. آمار زورستانی مزدورانش را بر می‌شمرد و دست تهیدستان بی‌خبر را کوتاه می‌ساخت.

روشنایی را دوست نمی‌داشت. باید که فقط صدای شیخ او را می‌شنیدی به گمانش با تحقیر بزرگمنشان و برچسب‌زدن به راستان در نظر حقیرزادگان گرامی می‌شود؛ غافل از این‌که در پس تاریکی نقابش، تیرگی قلبش؛ بدنامی او را در روشنایی تاریخ زبانزد آفاق می‌گرداند.